کلیدواژه ‘داستان’

نامه ای برای زهرا

شب خواب دیدم بابا آمده ، با همان لباس خاکی و چفیه ای که تا روی چانه دور گردنش پیچیده بود . لبخند آخرین روز رفتنش را روی لب داشت . درست لبخند آن لحظه که از چهارچوب در روی لبش بود و مادر را به گریه انداخت . وقتی از خواب پریدم عرق کرده بودم و نفس میزدم ، از بیرون صدای اذان می آمد. سر یخچال رفتم و آب خوردم . هنوز لبخندش جلوی چشمم بود و بغل باز کرده بود تا مرا در آغوش بگیرد ، نمیدانم چرا ترسیده بودم توی بغلش بپرم ، از آخرین باری که به خوابم آمده بود چند سالی میگذشت ، درست از زمانی که در کنکور قبول شدم و در دانشگاه به هیچکس نگفتم پدرم شهید شده است ، حالا دوباره به سراغم آمده بود. تابع »