با تمام سرعت حوصله ام سر رفت

نشسته ام و به روند گذشت زمان فکر می کنم، خیلی شبیه سر رفتن حوصله است اما اصلا حوصله ام سر نرفته، برعکس  ذهنم خیلی هم فعال است، کانال های تلویزیون را یکی بعد از دیگری عوض می کنم، روی هیچ کانالی مکث هم نمیکنم ولی از اینکه تلویزیون را خاموش کنم می ترسم، حتما فکر می کنم اگر تلویزیون را خاموش کنم فکرها با شدت بیشتری به ذهنم هجوم خواهند آورد و دیگر سرم طاقت این همه فشار را نخواهد آورد و احتمالا یا سر درد خواهم گرفت و یا …
پک دی وی دی ها را جلویم می گذارم، ده ها فیلم سینمایی روز دنیا که هنوز خیلی هایشان را ندیده ام، تردید دارم که دوباره فیلم ها را چک کنم تا شاید از یکی اش خوشم بیاید و ببینمش، می ترسم مثل دفعات قبل همه فیلم ها را با دور خیلی خیلی تند نگاه کنم و هیچ کدام را نپسندم و حوصله دیدن هیچ کدام را پیدا نکنم ، ولی راهی جز این کار ندارم، اولین دی وی دی را اجرا می کنم، یکی از فیلم ها را انتخاب می کنم و چشم می دوزم به آدم هایی که در برابرم با دور تند می چرخند و مثل برق و باد رد می شوند، جالب است که وقتی فیلم را با دور تند نگاه می کنی غم و شادی و خوبی و بدی به طرز مسخره ای شبیه هم دیده می شود، در دور تند آدم ها بدترین شخصیتشان را نشان می دهند، ماندگار نبودن، این بدترین خاصیت آدم ها در دور تند است، این را وقتی می فهمم که به زندگی خودم و تو و همه آن هایی که در اطرافم هستند با دور تند نگاه می کنم،
یاد کاردستی طیف نورها می افتم که روی فرفره ای رنگ ها را میکشیدیم و وقتی با سرعت زیاد میچرخاندیم رنگ ها در هم ترکیب می شدند و فقط رنگ سفید دیده می شد، فکر می کنی قشنگ است که ما هم در دور تند رنگ هایمان محو شود و سفید شویم؟ انگار که کفن به تن روحمان کرده باشند، انگار که بوم سفیدی هستیم که فکر هیچ نقاشی روی آن منعکس نشده است، شاید زیباترین رمانی باشیم که هرگز نوشته نشویم، شاید….
احساس می کنم دور زندگی من خیلی تند است، آنقدر تند که هیچ رنگ و نقش و کلمه ای فرصت ثبت شدن در گسترده اش را پیدا نمی کند، حتی تو دوست خوبم هم مثل طیف های کوتاهی هستی که فرصت مجسم شدن در ذهنم من نمی یابی.
نمیدانم دنیایی که در آن آدم ها فرصت کافی برای ثبت شدن در ذهن هم را نداشته باشند چگونه دنیایی می شود چرا که تاکنون در فرهنگ ما همچین چیزی تجربه نشده است اما انگار در حال تجربه این واقعیت دردآلود هستیم، حالا کمتر وقت درک کردن و اندیشیدن و دیدن و شنیدن و چشیدن و بوییدن و هر آنچه به یک انسان مربوط می شود را پیدا می کنیم، سرعتمان خیلی زیاد است، متاسفم از اینکه باور می کنم فرصتی هم برای کم کردن سرعتمان نداریم، هر چه سرعتمان بیشتر می شود بیشتر کم رنگ می شویم، آنقدر کم رنگ تا که محو شویم.

۲ نظر در ”;با تمام سرعت حوصله ام سر رفت“

  1. رضا می‌گه:

    سلام بر شخصیت حقیقی دوست نازنینی که تا حال جرئت نکرده بود از مجاز فرا بگذرد. علی جان! باشد که امسال زمستان هم کنار آن جنگل های خاطره انگیز وقتی نفست را بیرون می دهی بخار دهانت با بوی نانی بیامیزد که شاید سر صبحی می خری تا با بانویت قسمت کنی

    • علی محمدپور می‌گه:

      دوست تازه دامادم در خشکی بیابانی که در آن زیست میکنی وقتی مشتی آب را به صورت خاک می ریزی بوی زندگی را میتوانی استشمام کنی و از خاک بودن نهراسی که ما برای خوشبو شدن فقط به مشتی آب نیاز داریم و به محبتی برای خیس شدن

اضافه کردن نظر