دیوارهای شهر من در انزوای سکوتی نهفته است، در اجتماع عقربه های زمان، بانگی حریص خفته است . گندابهای سرشار از اذهان ، عشرتی کوتاه. در میان خانه های مانده بر بی باوری . بر دروازه ی شهر من  تنها گوشواره های سکوت را آویخته اند . من در انتظار آوازی بر بستر خاک ایستاده ام . شاید که ضجه ای از خاک بر خیزد . شاید که دستی از خاک برون آید ، تا مرا در اسارت عقربه ها به اندیشه ای عریان کند . به ناله ای بیدار.

اضافه کردن نظر