هیچ وقت قمار نکردم جز یک بار، آن روز که روی چمنها هر کدام گل سرخی در دست داشتیم. گلها را به هم دادیم و باز هر کدام گل سرخی در دست داشتیم، گل من را بوییدی و بازی را شروع کردی. گفتی :من مال تو ام و تو ؟ گفتم: من هم مال تو ام، بازی تمام شده بود و نتیجه ها معلوم ،من خودم را به تو باختم تا تو را بردم ، و تو خود را باختی برای من ، دیگر هرگز قمار نمیکنم . من دیگر منی ندارم که ببازم من دیگر مال تو ام …گل سرخی  دارم که در باغچه ی قلبم برای همیشه کاشته ام.(دلنوشته ای از گذشته ها)

اضافه کردن نظر