پیرمردی بود که تمام رازها پیش او بود ، وقتی میخواست بمیرد انسانهای حقیقت جو بالای سرش جمع شده بودند تا رازها را از او بشنوند اما پیرمرد هیچ وقت هیچ چیز نگفت و فقط در حالی که لبخند میزد از دنیا رفت ، همه ناراحت بودند ولی پیرمرد در حالی که لبخند میزد دفن شد. سالهای بعد عده ای انسان حقیقت جو قبر پیرمرد زا شکافتند تا شاید انچه را او نگفته بود بیابند. کفن را که کنار زدند از پیرمرد چیزی نمانده بود جز لبهایی که هنوز لبخند میزد.

یک نظر در ”;“

اضافه کردن نظر