مسافری بود که به همه رویا هدیه میداد همه ی رویاهایش را بین همه تقسیم کرد و فقط یک رویا در دستش ماند، آن رویا رویای لبخند بود ، رویای لبخند را برای خودش نگه داشته بود تا همیشه بخندد ، روزی کودکی را دید که گریه میکرد کودک تنها بود و هیچ کس را نداشت، دل مسافر به حال کودک سوخت و رویایش را به او داد  تا ، مسافر در حالی که گوشه ی چشمانش خیس بود رفت و کودک داشت میخندید.

اضافه کردن نظر