گپ و گفتی با یک مهماندار قطار

اسمش مهدی است. مهماندار قطار است. خیلی زود حرفمان گل می‌اندازد. حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. همیشه دیده ام که با زحمت کار می‌کنند. ۴۸ ساعت در قطار هستند. همان قطاری که تکان‌هایش حوصله همه تان را می‌برد. این‌ها هر بار ۴۸ ساعت مستقیم در قطار خدمت می‌کنند. و بیشترشان مثل همین اقا مهدی آخر حرفشان می‌گویند: خدا را شکر.

چی شد مهماندار قطار شدی؟

زمستان سال ۸۱ بود که از مشهد اومده بودم تهران برای اینکه آزمون بدهم. اول ۲۰ روز آموزش می‌دادند و بعد آزمون می‌گرفتند . تهران هیچ کس را نداشتم و از ۳۰ نفر جمعمون همه تهرانی بودند جز من که مشهدی بودم. چند روز اول را رفتم مسافرخانه. یک شب رفتم مهدیه تهران برای برنامه دعای کمیل. وقتی از مهدیه بیرون ؟آمدم ساعت ۱۲ را گذشته بود. اومدم مسافرخانه راهم ندادند. آواره خیابان شدم. وسط طمستان که سرما آدم را دیوانه می‌کرد. داشتم یخ می‌زدم. یکباره آقایی پیدا شد و گفت اینجا چکار می‌کنی؟ غریب هستی؟ گفتم غریب که هستم ولی جریان از این قراره. گفت : خب پس بیا خانه من مهمان شو. من را برد خانه اش. از من پذیرایی کرد. برایم غذا و امکانات آورد.

فردایش آزمون مهمانداری قطار را داشتم که من را برای آزمون رساند. رفتن آزمون را دادم

قبل از گفتگو که با هم گپ می‌زدیم گفتی که گذرت به جمران هم افتاد.

شب جمعه بود. تصمیم گرفتم بروم جمکران. بهانه ام هم این بود که بروم و دعا بکنم که امام زمان (عج) کمک بکنه در آزمون قطار قبول شوم. قول هم دادم که اگر قبول شوم هر سال برای نیمه شعبان خودم را به جمکران برسانم. سوار یکی ار این قطار‌های اتوبوسی شدم و رفتم جمکران و جای شما خالی زیارت خوبی هم کردم و بعد هم که در آزمون قبول شدم.

بعدش به قولت برای هر سال رفتن به جمکران در نیمه شعبان عمل کردی؟

آره هر سال می‌رفتم تا اینکه فقط پارسال نرفتم و با خودم گفتم یکی دو ماه دیرتر بروم که طوری نیست. یعنی تبلی ام شد. باور نمی‌کنی تا این تصمیم را با خودم گرفتم ظهر بود پایم شکست و یک ماه در خانه استراحت مطلق داشتم. الان فقط منتظرم نیمه شعبان بشه تا هر طور شده خودم را به جمکران برسانم.

چرا بعضی‌ها فمر می‌کنند امام زمان_۰عج) به آن‌ها توجهی ندارند.

ما فکر می‌کنیم امام زمان به ما توجه نداره اما من اعتقاد دارم اگر ما واقعا از ته دلمون به اندازای که وقت برای آب خوردن می‌ذاریم برای امام زمانون وقت میذاشتیم اماممون را می‌دیدیم. فقط  همین اندازه که وقت می‌ذاریم و سر یخچال می‌رویم و یک لیوان آب می‌ریزیم و می‌خوریم. اگر همچین احساسی برای امام زمانمان داشته باشیم و همین اندازه به ایشان توجه کنیم خیلی چیزها می‌بینیم.  ما برای همه چیز وقت می‌گذاریم اما برای معنویت وقت نمیذاریم. برای روحمان وقت نمیذاریم. امام زمان مثل آب برای روح‌های تشنه است.

وسط حرفهات به کمبودها اشاره کردی. به هر حال مگه حقوق کار در قطار چقدره که نیازهای یک نفر را با زن و بچه جواب بدهد.

من که راضی ام. شکر خدا با همین کم‌ها خدا اینقدر کمکم کرده که همیشه شکرش می‌کنم. اصلا من فکر می‌کنم خدا به اون بنده‌هایی که بیشتر دوسشون داره کمتر می‌ده تا اون بنده‌ها از خدا کمک بخوان و خدا خدا بگویند.

نمونه ای هم دیدی؟

یک بار با جوانی در همین قطار حرف می‌زدم که می‌گفت هیچ وقت قدم به مشهد نداشته. باورم نمیشد. ادم ثروتمندی هم بود. می‌گفت که پدر و مادرم هر دو دکتر هستن و سفرهای ما بیشتر به کشورهای خارجی بوده. ازش پرسیدم خب چی شد که تصمیم گرفتی بری مشهد. بنده خدا گفتمن یک خواهر بیماری دارم که همه دکترهای داخلی و خارجی جوابسش کردن بابان میخواست بذاردش آسایشگاه. ما نذاشتیم. من الان دارم میرم مشهد تا از امام رضا بخوام خواهرمو شفا بده.

آخرین بار کی رفتی جمکران؟

همین چند وقت قبل خال روحی خانمم خوب نبود تصمیم گرفتم ببرمش شمال. پول هم نداشتم از یکی ازبچه‌ها قرض گرفتم و رفتیم شمال و بیشتر شهرها را گشتیم. چالوس که رسیدیم یکی از بچه‌ها فهمید که چالوس هستم پیله کرد که حتما باید بیایی خانه ما. رفتیم کرج و بعد رفتیم تهران خونه یکی از فامیل‌ها و یکباره گفتیم تا اینجا که اومدیم سری هم بزنیم به قم. به هر حال همه چی دست به دست هم داد و با هم رفتیم جمکران و زیارت کردیم و خاطره خیلی خوبی شد برامون.اگه بطلبنت هر طور باشه می‌برنت.

از خاطراتت بگو

کمک خلبانی همسفرمان بود. خاطره ای برایم تعریف که هیچ وقت از یادم نمی‌رفت. می‌گفت در یکی از پزوازها به مشهد وقتی نزدیکی مشهد رسیدیم و خلیان خواست چرخ‌ها را آزاد کند. چرخ‌های هواپیما باز نشد. بنده خدا می‌گفت فقط فقط نیم ساعت سوخت داشتیم. همه وحشت کرده بودیم. به برج مراقبت خبر داده بودیم و نمیدانستیم چکار کنیم. خلبان مسلمان نبود من بهش گفتم برو روی حرم. گفتم می‌ریم روی حرم چند رور می‌زنیم. اگه باز شد که شد مگه نه همون جا سقوط می‌کنیم. بنده خدا گریه می‌کرد و این‌ها را می‌گفت. می‌گفت روی روی حرم اشک می‌ریختم از امام رضا می‌خواستم اگه به حال من توجهی نداره به حال مسافرها توجه کنه که برای زیارت اون اومدن. می‌گفت دور اول را زدیم. دور دوم هنوز کامل نشده بود چرخ‌ها باز شد. می‌گفت وقتی نشستیم همه ی مسئولین ریختن سرمون. مردم که اشهدسشون را خونده بودن به طرف ما اومدن. می‌گفتن باید دست خلبان را ببوسیم که جون ما را نجات داد . من هم گفتم برید دست امام رضا را ببوسید که جونتون را از امام رضا دارید.

تو چرا خاطراتت را نمینویسی؟

خدایی وقت نوشتن ندارم. الان هم که دارم بعضی‌هاشو برای شما می‌گم.

۳ نظر در ”;گپ و گفتی با یک مهماندار قطار“

  1. [...] مطلب گپ و گفتی با یک مهماندار قطار « رد پا این نوشته در گلچین وب فارسی ارسال شده است. افزودن [...]

  2. [...] مطلب گپ و گفتی با یک مهماندار قطار « رد پا این نوشته در وبکده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به [...]

  3. جوان وطن دوست می‌گه:

    به همه مهمانداران خدا قوت مگم ان شا الله همه جوونا مشکلاتشون حل بشه اما واقعا به مهماندارا کم حقوق مدن

اضافه کردن نظر