در لایبرنتهای تنیده بر باورم صدای بیگناه آرزوهایی هست که هیچگاه شنیده نشدند. چرا یاد گرفتم که با گوشهایی که صدای تو را نشنیدند زندگی کنم؟ چرا نیاموختم که میتوان در گوشه های خالی قلبم برای همه جایی از یاد نرفتنی باز کنم؟  اگر چشمه می دانست که پایانی دارد هرگز نمی جوشید. مگر لبخند هم می تواند تمام شود؟ چه دردناک است که چشم باز کنی و  آرزو کنی هرگز بیدار نمی شدی . و چه دردناکتر است که هرگز فرصت نیابی چشمهایت را ببندی. در تمام آنگاه هایی که صدایم کردند و صدایی نشنیدند.

اضافه کردن نظر