با نوشتن احساس رهایی می کنم

100957706962گفت‌وگو با جعفر ابراهیمی‌شاهد
گفتگو از : علی محمدپور
جعفر ابراهیمی شاهد، شاعر و نویسنده‌ای است که همه او را می‌شناسند. سال‌ها در کتاب‌های درسی شعرهای او را خوانده‌ایم. فکر می‌کنم همه‌ی ما با این شعر آقای ابراهیمی به دوران کودکی سفر کنیم:
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد

آقای ابراهیمی مدت ده سال نویسنده‌ی برنامه‌های رادیویی بوده و مسئولیت‌های مختلفی را نیز برعهده داشته است. از جمله مسئول شورای شعر کانون پرورش فکری (از سال ۱۳۶۰ تا هنگام بازنشستگی در سال ۱۳۸۰)، سردبیر جُنگ ادبی آیش، شش دوره دبیر جشنواره‌ی مطبوعات، دو دوره دبیر جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکری و چند دوره داوری کتاب سال. هم‌چنین با مؤسسه‌ی کیهان، صدا و سیما، حوزه‌ هنری و انتشارات امیرکبیر نیز همکاری دارد و بیش از صد کتاب برای گروه‌های سنی مختلف نوشته و جوایز زیادی نیز به دست آورده است.
کتاب‌های آقای ابراهیمی شاهد، جزو کتاب‌هایی است که برای همه‌ی بچه‌ها مفید است و می شود آن‌ها را به هر دوستی هدیه داد. فکر نمی‌کنم کسی باشد که از خواندن کتاب‌های ابراهیمی شاهد خسته شود.

آقای ابراهیمی، کِی و کجا به دنیا آمدید؟
من در سال ۱۳۳۰، در یکی از روستاهای اردبیل به دنیا آمدم و در یازده سالگی به تهران کوچ کردم و تا چهارم ابتدایی در روستا درس خواندم.

چه شد به شهر کوچ کردید، آن هم به شهر بزرگی مثل تهران؟
پدرم قبلاً به تهران آمده بود و کار می‌کرد. زمستان‌ها و پاییزها، تهران بود. بچه‌های روستای ما فقط تا کلاس چهارم می‌توانستند درس بخوانند. پدرم دوست داشت من درس بخوانم. برای همین به شهر رفتیم.

کوچ کردن از روستایی کوچک به شهری بزرگ، چه حسی داشت؟
خُب احساس دلتنگی می‌کردم. همین دلتنگی‌ها برای روستا و زندگی روستایی باعث شد هر شب خاطرات و صحنه‌های روستا را مرور کنم و همیشه با خودم فکر می‌کردم، چیزی از من در روستا جا مانده است.

چه چیزی در روستا بود که باعث دلتنگی شما می‌شد؟
در روستا چیزی جز مشکلات زندگی نبود، به‌خصوص در آن زمان که امکانات خیلی کم بود، اما همان سادگی مردم و منظره‌ها و طبیعت چیزی نبود که از ذهن آدم بیرون برود. البته تهران این شکلی نبود. یادم هست در آن زمان، تاکسی در تهران نبود و مردم سوار درشکه می‌شدند و با درشکه این طرف و آن طرف می‌رفتند.

یعنی شما با درشکه به مدرسه می‌رفتید؟
معمولاً پشت درشکه سوار می‌شدیم. حتی یادم هست یک‌بار ما با درشکه اسباب‌کشی کردیم. وسایل‌مان آن‌قدر کم بود که می‌شد با یک درشکه جابه‌جا شد.

دل‌مشغولی‌ها و سرگرمی‌های شما در تهرانِ ۱۳۴۷ چه بود؟
بیشتر بازی‌ها طبیعی بود. خودم بازی‌هایی درست می‌کردم و با آن سرگرم می‌شدم. مثلاً نمایش بازی می‌کردیم و خودم قصه‌هایی که در روستا شنیده بودم، کارگردانی می‌کردم و به هر کدام از بچه‌ها یک نقش می‌دادم و نمایش اجرا می‌کردیم.
بچه‌های زمان ما سرگرمی چندانی نداشتند. تابستان که می‌شد خانواده‌ها بچه‌هایشان را سر کار می‌فرستادند تا بیکار نمانند و کاری یاد بگیرند.

آقای ابراهیمی، الان اتفاقاً بچه‌ها خیلی دل‌مشغولی دارند. مثلاً همین بازی‌های رایانه‌ای، نظر شما در مورد آن چیست؟
بعضی چیزها هست که نیازهای جسمی ما را برطرف می‌کند و بعضی چیزها هم نیازهای روحی ما را.  بازی‌های رایانه‌ای بیشتر به نیازهای جسمی ‌ما جواب و به بخش کوچکی از نیازهای روحی ما پاسخ می‌دهد. به همین خاطر، خسته‌مان می‌کند، اما در فعالیت‌های گروهی، خستگی معنا ندارد و بیشتر باعث نشاط بچه‌ها می‌شود.
بازی رایانه‌ای با فوتبالی که بچه‌ها بازی می‌کنند، فرقی ندارد. حتی فوتبال از جهاتی خیلی بهتر است، چرا که بدن ما را به تحرک وا می‌دارد و ارتباط با دوستانمان باعث نشاط روحی می‌شود، اما بازی‌های رایانه‌ای فقط باعث خمودگی و خستگی روحی می‌گردد.

فکر نمی‌کنید بچه‌های سی ـ چهل سال قبل زرنگ‌تر و فعال‌تر از بچه‌های الان بودند؟240991_1imgabrahimi02
خُب آن زمان بچه‌ها به راحتی نمی‌توانستند هر چیزی را به دست بیاورند. برای همین برای درست کردن اسباب بازی هم خلاقیت به خرج می‌دادند و دست به کار می‌شدند، اما الان همه چیز برای بچه‌ها آماده است و باعث شده خلاقیت بچه‌ها خیلی رشد نکند.

از پر رنگ‌ترین خاطره‌ی دوره‌ی کودکی‌تان بگویید؟
چشمه‌ای در کوهستان بود. من از آن چشمه، برای پدرم آب می‌بردم. آن‌جا کوهی بود که آرزو داشتم از آن بالا بروم و پشت کوه را ببینم. همیشه فکر می‌کردم جن و پری که در قصه‌ها می‌گویند، پشت آن کوه زندگی می‌کنند، چون کوچک بودم نمی‌توانستم از کوه بالا بروم.

آخرش پشت آن کوه رفتید؟
تا وقتی روستا بودیم، نه. چند سال بعد از این‌که به شهر آمدیم، یک‌بار با پدرم به روستا برگشتم و از کوه بالا رفتم و وقتی به پشت کوه رسیدم، چیز عجیبی دیدم. خیلی تعجب کردم. اولین چیزی که دیدم این بود که آن طرف کوه، فرقی با این طرف کوه ندارد. یک‌باره دیدم در کنار همان چشمه‌ای ایستاده‌ام که تعریفش را کردم. تازه متوجه شدم بدون آن‌که خودم بفهمم، در تمام آن سال‌ها به پشت کوه می‌رفتم و برمی‌گشتم و خودم نمی‌دانستم.

چه شد وارد دنیای ادبیات، به‌خصوص ادبیات کودک و نوجوان شدید؟
سال ۱۳۴۴ بود که اولین شعرم در یکی از مجلات چاپ شد. از بچگی به نوشتن علاقه داشتم و از کودکی آرزو داشتم، نویسنده یا مترجم بشوم. همان زمان هم وقتی شعرهایم را برای دوستانم می‌خواندم، می‌گفتند شعرهای تو خیلی ساده و کودکانه است، ولی در آن زمان شعری به نام شعر کودک نبود. کتاب کودک پیدا نمی‌شد. بعدها که بزرگ شدم، کانون پرورش فکری تأسیس شد که من چون سنم زیاد بود، نمی‌توانستم از آن استفاده کنم، اما خواهر و برادرهایم را ثبت نام کردم و آن‌ها از کانون کتاب می‌گرفتند. من هم کتاب‌ها را برای خودم و برای آن‌ها می‌خواندم.

چه کتاب‌هایی در دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌تان خواندید؟
کتاب‌های ژول ورن و بینوایانِ ویکتور هوگو. کتابی که بیشتر در خاطرم هست و برایم خاطره شده، کتاب داستانی بود که روزی بارانی، آن را در جوی آب پیدا کردم. چند صفحه‌ی اول و آخر کتاب کنده شده بود. کتاب را خواندم و خیلی خوشم آمد. یک داستان روسی بود که به فارسی ترجمه شده بود. بعدها آن را جایی ندیدم که بخوانم و به آخر داستان پی ببرم.

زندگی شما با شعر و نوشتن گره خورده است. اگر نوشتن را از شما بگیرند، چه حالی پیدا می‌کنید؟
انسان برای رها شدن از فشارها و روزمرگی‌ها، به چیزی نیاز دارد. انسان نیاز دارد به چیزی پناه ببرد. من با نوشتن و خواندن، این حس را پیدا می‌کنم. هنوز هم وقتی داستان یا شعری می‌نویسم، احساس رهایی و آزادی می‌کنم. طبیعی است اگر این را از من بگیرند، احساس می‌کنم زندانی شده‌ام.

شما درباره‌ی انتظار، شعر سروده‌اید. تازگی‌ها هم کتابی با نام «ماه خورشید کلاه» از شما چاپ شده که درباره‌ی زندگی امام زمان(عج) است. درباره‌ی این کتاب توضیح بدهید.
«ماه خورشید کلاه» را انتشارات رشد چاپ کرده که برای نوجوانان است. البته دیگران هم می‌توانند از آن استفاده کنند. این کتاب را خیلی دوست دارم، چون نثر آن شاعرانه است و می‌تواند با خواننده ارتباط برقرار کند.
شعرهایی هم به صورت پراکنده با موضوع انتظار و امام زمان(عج) داشته‌ام که در مجموعه‌های مختلفم چاپ شده. البته انتشارات رشد از من خواسته «ماه خورشید کلاه» را با زبان کودکانه برای کودکان بنویسم.

چرا برای امام غایب شعر می‌گویید؟ برای نویسنده و شاعر موضوعات فراوانی هست، اما چرا موضوع انتظار؟
خُب بعضی کتاب‌ها سفارشی‌اند. انتشارات رشد پیشنهاد داد یکی از معصومین را انتخاب کنم. من هم موضوع زندگی امام زمان(عج) را انتخاب کردم، چون می‌خواستم فضای انتظار را در این نوشته بگنجانم. براساس احساس نیاز به این موضوع پرداختم.

می‌خواهم نظرتان را درباره‌ی انتظار، آن هم از نگاه یک شاعر بدانم.
انسان از نظر فطری، منتظر اتفاقی است که همه چیز را عوض و همه‌ی مشکلات را حل کند و همه‌ی انسان‌ها خوش‌بخت شوند. حتی دلتنگی من برای روستا و آن صفا و صمیمیت روستا می‌تواند گوشه‌ای از حس و حال انتظار انسان باشد. ما می‌دانیم روزی این زندگی مادی از بین خواهد رفت، اما می‌خواهیم در همین دنیا خوش‌بختی را بچشیم. حتی اگر خوش‌بخت هم باشیم، می‌دانیم که کوتاه و از بین رفتنی است، اما انسان‌ها دنبال خوش‌بختی همیشگی، همراه با عدالت هستند. همه آرزو دارند این روز را ببینند. حتی اگر خودشان نتوانند ببینند، خوش‌حالند که روزی بچه‌هایشان آن روز را خواهند دید.

فکر می‌کنید بچه‌ها هم می‌توانند منتظر باشند؟
بچه‌ها هم به گونه‌ای انتظار را می‌فهمند. البته بچه‌ها بیشتر در زمان حال زندگی می‌کنند. روح بچه‌ها به پاکی و معصومیت نزدیک‌تر است. برای بچه‌ها غصه‌ها و رنج‌ها کمتر است. بچه‌ها از زمان حال لذت می‌برند و برداشت آدم بزرگ‌ها با بچه‌ها از زمان فرق دارد. به نظر من، بچه‌ها بیشتر خوش‌بخت هستند و کمتر به خوش‌بختی فکر می‌کنند.

فکر می‌کنید بزرگ‌ترین آرزوی بچه‌ها چیست؟
فکر می‌کنم بزرگ‌ترین آرزوی بچه‌ها این است که زودتر بزرگ بشوند. البته این خودش بزرگ‌ترین آفت زندگی انسان است که بعدها متوجه می‌شود اشتباه می‌کرده. البته اگر آدم‌ها تلاش کنند می‌توانند دیرتر بزرگ شوند. بسیاری از نویسندگان و شاعران و دانشمندان بزرگ جهان با همه بزرگی‌شان در دنیای علم و ادبیات، روحی کودکانه داشته‌اند. بچه‌ها همه چیز را مثل یک بازی می‌بینند و حتی پدر و مادر شدن را هم یک بازی می‌دانند و دوست دارند زودتر بزرگ شوند و ماشین بخرند و… . البته در زمان ما، برای بزرگ شدن عجله‌ای نبود، چون زندگی پدر و مادرهایمان هم ساده و کودکانه بود.

در همه‌ی ادیان، انتظار برای آمدن یک منجی موعود وجود دارد. فکر می‌کنید وقتی او بیاید دنیا چه‌طوری خواهد شد؟
فکر می‌کنم آن زمان همه‌ی آدم بزرگ‌ها مثل بچه‌ها می‌شوند. معصومیتی بین زمین و آسمان جاری می‌شود که همه را در بر می‌گیرد. روایاتی هست که در زمان امام زمان(عج) همه عاقل می‌شوند و مردم کمتر گناه می‌کنند و می‌کوشند روح زیبایی داشته باشند. فکر می‌کنم، بچه‌های زمان ظهور خوش‌بخت‌ترین بچه‌های تاریخ بشریت باشند. امنیت و آرامش همه جا حاکم و نگرانی و ترس از آینده برطرف می‌شود.

با اجازه‌ی شما، سری به نیمه‌ی شعبان دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌تان بزنیم.
در روستا، دو روز چراغانی بود. یکی روز نیمه‌ی شعبان که مردم همه جا را چراغانی می‌کردند و جشن می‌گرفتند و خانه‌ها را تمیز می‌کردند، یک روز هم چهار آبان، روز تولد شاه بود که مردم تمایلی به جشن نداشتند، اما از پاسگاه می‌آمدند و دستور می‌دادند مردم فرش‌هایشان را از دیوار آویزان و شادی کنند. در عوض در نیمه‌ی شعبان مردم شاد بودند و شربت و شیرینی پخش می‌کردند. سر کوچه میز و سماور می‌گذاشتند و به مردم چایی می‌دادند و از یک هفته مانده به نیمه‌ی شعبان، محله‌ها را تزیین می‌کردند. به‌خصوص وقتی در تهران بودیم، شهر حال و هوای خاصی پیدا می‌کرد. همین جشن‌ها بیشتر یادم است و از نظر محتوایی چیز خاصی به یاد ندارم.

فکر می‌کنید اگر در زمان شما ظهور اتفاق بیفتد، باز هم بنویسید؟
فکر می‌کنم آن موقع با لذت بیشتری خواهم نوشت.

چرا؟
خُب امید انسان بیشتر می‌شود. حتماً در زمان ظهور تلاش خواهم کرد، بیشتر مطالعه کنم. در زمان ظهور انسان‌ها بیشتر کتاب خواهند خواند و بیشتر خواهند فهمید.

اوایل گفت‌وگویمان گفتید که بزرگ‌ترین آرزوی دوره‌ی نوجوانی‌تان این بود که شاعر و نویسنده و مترجم بشوید. الان که ۵۷ سال دارید، بزرگ‌ترین آرزویتان چیست؟
اگر آن‌قدر پول داشتم که لازم نبود دیگر کار بکنم، دوست داشتم بنشینم و کتاب بخوانم. البته ممکن است در لابه‌لای خواندن، چیزی هم بنویسم، اما بزرگ‌ترین آرزویم این است که فقط بنشینم و بخوانم و کسی هم مزاحمم نشود و دغدغه‌ای هم نداشته باشم.
منبع: شماره ۴۹ مجله انتظار نوجوان

اضافه کردن نظر