نامه ای برای زهرا

شب خواب دیدم بابا آمده ، با همان لباس خاکی و چفیه ای که تا روی چانه دور گردنش پیچیده بود . لبخند آخرین روز رفتنش را روی لب داشت . درست لبخند آن لحظه که از چهارچوب در روی لبش بود و مادر را به گریه انداخت . وقتی از خواب پریدم عرق کرده بودم و نفس میزدم ، از بیرون صدای اذان می آمد. سر یخچال رفتم و آب خوردم . هنوز لبخندش جلوی چشمم بود و بغل باز کرده بود تا مرا در آغوش بگیرد ، نمیدانم چرا ترسیده بودم توی بغلش بپرم ، از آخرین باری که به خوابم آمده بود چند سالی میگذشت ، درست از زمانی که در کنکور قبول شدم و در دانشگاه به هیچکس نگفتم پدرم شهید شده است ، حالا دوباره به سراغم آمده بود.
***
صبح سر میز صبحانه به مامان گفتم : « دیشب خواب بابا رو دیدم »
چیزی نگفت ، برای من چایی ریخت و برای خودش لقمه ای گرفت ، گفتم :
« بعد از این همه سال … برام جالبه ، مرده های دیگه هم بعد از این همه سال به خواب ادم می ان؟»
گفت : « چاییتو بخور سرد میشه»
گفتم : « تازه ریختی که … چیزی نمیخوای ظهر برگشتنی بگیرم؟»
چیزی نگفت و من لقمه ام را با چایی قورت دادم و بلند شدم . گفت:« باز که دنبالت کردن»
گفتم : « سیر شدم، اگه مینا اومد بگو رفتم کتابخانه . این استاد ما هم شیزوفرنی داره که هر روز یک کتاب واسه تحقیق معرفی میکنه »
مامان گفت : « چیزی نگفت؟»
پرسیدم : «کی ؟»
گفت :« بابات »
تنم عرق سردی کرد ، به سختی خندیدم
« باز شروع کردی مامان ؟ … توی این بیست سال علم دنیا چند برابر شده اونوقت تو … گفتم که خواب بود»
لبهایش را به هم فشرد میدانستم چه دردی میکشد ، بیست سال بود که با این درد زندگی میکرد . درست از زمانی که هیچ خبری از بابا نشد . همه یا خودشان آمدند یا جنازه شان اما مامان بیست سال چشم به در ماند و آنها جلوی اسم بابا نوشتند مفقودالاثر و بعدها به گواه دوستانش شهید

***
در کتابخانه کتابدار ده دقیقه برای یک کتاب معطلم کرد و آخر سر گفت : « توی قفسه نیست خانم برده اند »
با ناراحتی بیرون آمدم حوصله ی رفتن به دانشکده را نداشتم . این پایان نامه هم شده گره سر در گم ذهنم …فکر کردم بابا هم خوب وقتی برای اومدن به خواب من پیدا کرده ها
از پشت کسی صدایم کرد
« خانم رضوانی، ببخشید»
همان سریش همیشگی . برگشتم و گفتم :« من وقت ندارم آقای مرادی »
کتابی را طرف من گرفت : « گفتم ممکنه پیداش نکنید از کتابخانه برای شما گرفتم »
همان کتابی بود که دنبالش بودم ، همین ایثارگری هایش کفرم را در می آورد ، با دیدنش ادم یاد جبهه و جنگ می افتد ، تشکری کردم و گفتم :
« ولی از جای دیگه ای تهیه کردم ، شما بهتر است این همه خودتان را به زحمت نیندازید »
***

روز چندان خوبی نداشتم ، دو کلاس خسته کننده و از دست دادن کتاب و خوابی که هنوز توی ذهنم وول میخورد ، چشمم با نوشته های روی دیوارها بازی میکرد انگار شهر پر شده بود از این نوشته ها همه مثل هم « شهید زنده است و … »
برگشتنی از سوپر مارکت سر کوچه مقداری خرت و پرت خریدم و وقتی توی کوچه میپیچیدم چشمم به تابلوی سر کوچه افتاد که اسم بابا روی آن بود . نمیدانم چرا ایستادم و چشم به تابلو دوختم انگار بابا بود که سر کوچه در برابرم ایستاده بود. یکی از پشت سرم پرسید « ببخشید خانم »
سر چرخاندم . پستچی بود ، پرسید : « کوچه هشتم بنی هاشم همین کوچه است؟ »
گفتم :« قبلا بود ولی حالا کوچه شهید رضوانی شده »
تشکری کرد و گاز موتور را گرفت . اولین باری بود که آدرس کوچه ی خودمان را به کسی نشان میدادم . راه افتادم و چند قدم بعد پستچی را جلوی در خانه مان دیدم ، قدمهایم تند شد . جلوی خانه که رسیدم پستچی داشت دور می شد مامان در حالی که نامه ای در دستش بود رفتن پستچی را نگاه می کرد نرسیده پرسیدم
« حمید نامه فرستاده ؟ »
حمید گاهی که رمانتیک فکر میکرد به جای زنگ زدن نامه می فرستاد
با خنده گفتم : « حتما باز نوشته سربازی مثل جنگه و … »
صورت مادر مثل گچ سفید شده بود احساس کردم دارد می افتد
« چی شده مامان؟ حالت خوب نیست؟ »
تا دستش را بگیرم روی زمین ولو شد، از ترس جیغ کشیدم
« یا خدا … مامان ، مامان جون چی شده ؟»
با هزار سختی بردمش داخل و سریع برایش آب قند آوردم ، به سختی نوشید ، هنوز نامه را محکم در دستش گرفته بود نگاهش که توی نگاهم افتاد چشمهایش داشت می لرزید
نامه را گرفتم ، کهنه و رنگ و رو رفته شده بود با تعجب گفتم
« اینو دیگه کی فرستاده ؟»
پشت نامه را نگاه کردم به سختی خوانده می شد
« برسد به دست دخترم زهرا »
دستم لرزید و نامه از دستم افتاد
« بابا؟ … این دیگه چه مسخره بازیه؟ »
مامان دستم را در دست فشرد و از گوشه ی چشمهایش اشک جاری شد ، گفت
« وقتی میرفت گفت براتون نامه میفرستم »
بغضش ترکید و ناله کرد :
« نامه ات رسید علیرضا … بیست سال… »
باورم نمیشد ، پشت پاکت نام فرستنده را خواندم ، بابا بود، تاریخ ارسال ۱۸ آبان ۶۵ ، درست دو روز قبل از آخرین عملیات بابا
مامان گفت: « پستچی میگفت وقتی داشته اند صندوق توزیع نامه ها را عوض میکرده اند به این نامه بر خورده اند که سالها در شکاف صندوق مانده بوده »
خواب دیشب یادم اومد
« پس خواب دیشب … »
گفت : « برام بخونش»
سر پاکت را باز کردم ، داخلش یک برگه بود ، اول نامه به رنگ سبز درشت نوشته شده بود
« برای دخترنازم زهرا»
تنم یخ کرده بود . انگار که از قبر بلند شده باشم
مامان گفت : « بلند بخون تا منم بشنوم »
با هیجان گفتم :« نوشته برای دختر نازم زهرا »
مامان لبخند زد
« وقتی میرفت گفت اینبار به اسم تو نامه می فرسته ، مگه یادت رفته همش میگفتی بابا چرا واسه من نامه نمیفرستی»
یادم نبود، شروع کردم به خواندن نامه
« دختر عزیزم زهرا
سلام
امیدوارم حال تو و مامانت و داداش کوچولوت خوب باشه »
مامان با بغض گفت : « حمید فقط پنج ماهش بود»
ادامه دادم : « دلم برای دل کوچکت تنگ شده است، هر وقت که دلم تنگ می شود عکسی را که چادر نماز سرت کرده ای نگاه میکنم »
تند از مامان پرسیدم : « کدوم عکس مامان ؟ »
چیزی نگفت ، نمیتوانست هم چیزی بگوید ، اشک ها نمیگذاشت
« اینجا باباهای خیلی زیادی هستند که مثل من برای دفاع از دین و کشورمان میجنگند ، هر روز خیلی ها شهید میشوند تا تو و زهراهای دیگر شبها آسوده بخوابید ، تو باید از حالا برای آینده آماده شوی و در اینده خوب درس بخوانی و کشورمان را بسازی ، اینها را بعدا به داداش حمیدت هم یاد بده و به مامان در نگهداری از او کمک کن،
به مامان لیلا بگو از اینکه در نبود من خانه را اداره میکنی خسته نباشی ؛ راستی هنوز به باغچه آب میدهی ؟ گلهای باغچه غنچه باز کرده اند؟»
همیشه سر آب دادن باغچه مسابقه میگذاشتیم ، بغض گلویم را گرفته بود میخواستم فریاد بزنم: نه بابا گلها دیگه خشکیده اند سالهاست که باغچه گلی نداره
« اگر توانستم همین روزها می ایم تا باغچه ی دخترم را بببینم ، اینجا یک کتاب جالب خواندم که اگر آمدم برایت میخرم تا در آینده بخوانی ، اسمش شازده کوچولو است که نویسنده ای به نام سنت اگزوپری نوشته است ، به مامان لیلا بگو نامه ای برای داداشم بنویسد و از طرف من به او بگوید امسال هم زمین های من را شخم بزند و بکارد . ان شا الله با پیشروی های سپاه اسلام به زودی همه ی بابا ها به خانه برخواهند گشت
از روی همه تان میبوسم و به خدا میسپارمتان
بابای تو علیرضا »
خودم را در آغوش مامان انداختم و بغضم ترکید، نمیدانم اشک شادی بود یا غم ، مامان هم هر وقت بابا به جبهه میرفت یا از جبهه می آمد گریه میکرد ، مامان به سختی گفت :
هر وقت میرفت میدونستم که ممکنه بر نگرده ، اما آخرین بار که رفت همیشه منتظر بودم برگرده … خودش نیومد ولی نامه ش اومد»
***
روزی که نامه ی بابا آمد خانه دوباره زنده شد ، به حمید زنگ زدم و آمدن نامه ی بابا را گفتم ، باغچه را بیل زدم و گل کاشتم ، نامه ی بابا را هم قاب کردم و روی تاقچه ی اتاقم گذاشتم، حالا هر روز صبح که از خانه بیرون می روم چشمم به نامه ی بابا می افتد که اولش نوشته است برای دخترنازم زهرا

***
پریروز رفتم کتابخانه ، آقای سریش هم در کتابخانه بود ، از کتابدار شازده کوچولو را خواستم که نداشت
« من توی خانه دارمش اگر خواستین براتون بیارم»
گفتم :« گویا هر کتابی که در کتابخانه نباشه دست شما هست »
او خندید و من گفتم : ممنون میشم اگر زحمت آوردنش را بکشید ، یکی از دوستهام پیشنهاد داده بخونمش»
فردایش وقتی کتاب را آورد گفت :« خانم رضوانی شما نمیخواهید برای اردوی بازدید از مناطق جنگی ثبت نام کنید؟»
گفتم : « فکر نکنم پایان نامه برام وقت آزاد بذاره »
ظهر از کلاس که بیرون آمدم چشمم به برد بسیج افتاد که نوشته بود :« اردوی راهیان نور ، بازدید از مناطق جنگی جنوب ، برای ثبت نام به اتاق بسیج مراجعه نمایید»
راهم را به طرف اتاق بسیج کج کردم .

یک نظر در ”;نامه ای برای زهرا“

  1. علیرضا می‌گه:

    سلام علی خوبی
    خیلی قشنگ بود بر خلاف این داستان هایی که کلی ادا در می آورند آخرش هم هیچ تازه کلی هم حرفه ای می دانندش
    اشکم را در آورد
    علی یک مطلب آخرم را بخوان نظرت را بده خیلی می خواهم نظرت را بدانم
    مخلصیم و مشتاق دیدار
    یا علی

اضافه کردن نظر