گفت‌وگو با عرفان نظرآهاری

گفت‌وگو با عرفان نظرآهاری ( علی محمدپور)

حتما او را می شناسید، احتمالا شما هم با نوشته های او از طریق کتابی که دوستتان به شما هدیه داده است آشنا شده اید، با اینکه تازه اسباب کشی کرده اند و وقت چندانی برای گفتگو ندارد این فرصت را به ما داد که با او و نوشته هاو حرف هایش بیشتر آشنا شویم.

عرفان نظرآهاری متولد ۱۳۵۳ در تهران است. او کارشناس ادبیات انگلیسی و کارشناس ارشد ادبیات فارسی است. کتاب‌های او تاکنون جوایز متعددی مثل کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، جایزه پروین اعتصامی و جشنواره آموزشی رشد را از آن خود کرده است. از جمله کتاب های این نویسنده می توان به «پشت کوچه های ابر»، «کوله پشتی ات کجاست؟»، «نامه های خط خطی» و «لیلی نام تمام دختران زمین است» اشاره کرد


خانم آهاری از شعر شروع می‌کنیم. چه شد که وارد دنیای زیبای شعر شدید؟

من وارد دنیای شعر نشدم. چشم که باز کردم، دیدم دور و برم پر از شعر و داستان است. آخر همه دنیا، شعر خداوند و قصه‌های خوب زندگی است. من کوشیدم آنچه را که دور و برم هست، بخوانم و ببینم.

نخستین شعری که سرودید یادتان هست؟

پیش از این‌که شعر بگویم، شعرهای دیگران را بسیار می‌خواندم. حتی این شعرها را برای بچه‌های مدرسه هم می‌خواندم. برای همین هم‌کلاسی‌هام به من می‌گفتند: «شاعر.» در حالی که من شعری نگفته بودم. کم‌کم این حرف دهان به دهان گشت تا این‌که من شاعر شدم. فکر می‌کنم مهم نیست اولین شعر آدم‌ها چه بوده، مهم این است که آخرین شعرشان چیست. به نظر من همه بچه‌ها شاعر هستند و هر آن‌چه می‌گویند شعر است و هر جور که دنیا را ببینند، شاعرانه است.

پس بچه‌ها شاعرترین انسان‌های روی زمین هستند؟

همین‌طور است. البته وقتی آدم‌بزرگ هم شعر می‌گوید، به کودکی‌اش برمی‌گردد و جهان را آن‌گونه که یک کودک می‌بیند، بازگو می‌کند.

چه کسی تشویق‌تان کرد که شاعر شوید؟

بچه‌های مدرسه و معلم‌هایم، ولی بیش از همه مادرم مرا تشویق کرد. او می‌خواست من شاعر شوم.

پس با شاعر شدن شما، مادرتان هم به رؤیاهای کودکی‌اش رسید؟

(می‌خندد) بله، همین‌طور است.

از کودکی و نوجوانی‌تان برای‌مان بگویید. از بازی‌ها و شادی‌ها و خاطره‌ها و کتاب‌ها و … .

بچه که بودم، درس‌خوان بودم. (می‌خندد) هنوز هم هستم. همیشه شاگرد اول می‌شدم. کتاب‌های غیر درسی زیاد می‌خواندم و آرزویم این بود که دانش‌مند شوم و چیزی کشف یا اختراع کنم.

پس کاشف بزرگی شدید؟

در ادبیات، ما جهان را کشف و دنیایی زیبا اختراع می‌کنیم و این کم‌تر از کار دانش‌مند نیست. فکر می‌کنم یک جورهایی به آرزویم رسیدم. وقتی بچه بودم، به تجربه‌های خوبی دست یافتم، چون تابستان‌ها به روستای آهار می‌رفتم.

آهار کجاست؟

روستایی است در نزدیکی تهران، پشت کوه‌ها. آخرین روستاست و پس از آن دیگر روستایی نیست. خیلی سرسبز است.

پس روستایی شاعرانه دارید؟

بله. یک روستای شاعرانه. آن‌جا آدم مجبور است شاعر باشد.

اولین شعر این شاعر آهاری کی چاپ شد و چه حسی پیدا کرد؟

اولین شعرم در پانزده سالگی، همراه با یک مصاحبه مفصل، در مجله زن روز چاپ شد. آن موقع فکر کردم همین یک‌بار است و قرار نیست این ماجرا ادامه بیابد.

یعنی برای‌تان غیرمنتظره بود؟

نه، ولی آخر قرار نبود من شاعر یا نویسنده شوم. در همان گفت‌وگو هم گفتم که می‌خواهم دانش‌مند شوم. برای همین هم اصلاً داستان نمی‌خواندم. فقط کتاب‌های علمی می‌خواندم.

پس داشتید می‌جنگیدید تا نویسنده یا شاعر نشوید؟

یک مبارزه جدی.

کی این وسط برنده شد؟

ادبیات. با این‌که رشته‌ام تجربی بود، ولی پنهانی سراغ ادبیات رفتم.

نخستین کتاب‌تان کی به دست خواننده‌ها رسید؟

کتاب اولم، «سلام آشنا»، سال ۷۵ چاپ شد. البته پنج سال زیر چاپ مانده بود. این کتاب شامل نثرهای ادبی است که در دوره نوجوانی، برای زن روز نوشته بودم.

نوشته‌های شما ساده و صمیمی هستند. چه شد که این‌گونه نوشتید؟

هر کسی آن‌گونه می‌نویسد که زندگی می‌کند. من دنیا را این‌جوری می‌بینم، ساده و صمیمی و دارم دنیای خودم را می‌نویسم.

شما در جایی گفته بودید که نیمی از زندگی‌تان را صرف نوشتن مفاهیم مذهبی و معنوی کردید. آیا از نتیجه تلاش‌های‌تان راضی هستید؟

اگر گفته‌ام نیمی از زندگی‌ام را، کم گفته‌ام. باید بگویم تمام زندگی‌ام را. ما کار دیگری جز این نداریم که هر روز جهان‌مان را عمیق ببینیم و این با نگاه‌های معنوی و ایمانی به جهان اتفاق می‌افتد. نمی‌گویم راضی هستم از کارهایی که کرده‌ام، ولی می‌گویم خوش‌حالم این کارها را انجام داده‌ام. فکر می‌کنم تا آخرین روز زندگی هم راضی نخواهیم بود، چون همیشه تلاش‌های ما نسبت به انتظاری که از ما دارند، کم است.

یکی از کتاب‌های شما، نامه‌های خط خطی به خداست. چه شد که این کتاب را نوشتید؟

این کتاب دفتر شخصی نوجوانی است که هر هفته با آیه‌ای از قرآن روبه‌رو می‌شود و برداشت‌هایی از آن آیه دارد و در دفترش برای خدا می‌نویسد و از خواننده می‌پرسد اگر تو بودی چه می‌نوشتی. در واقع این کتاب، دو نویسنده دارد. نویسنده اول این کتاب را نوشته و نویسنده دوم، کسی است که این کتاب را بخواند. برای همین، هم فرایند اندیشیدن در این کتاب رخ می‌دهد، هم فرایند نوشتن، چیزی که از هر دو می‌ترسیم.

پس شما خواسته‌اید بچه‌ها به آموزه‌های قرآنی و به خدا گره بخورند؟

خواسته‌ام آن‌ها میراثی داشته باشند و به آگاهی برسند. در این صورت زیر پای‌شان محکم و قدم‌های‌شان، استوار خواهد شد و به راهی که می‌روند اطمینان خواهند داشت. نوجوان خودش باید برود تا بتواند از راهی که می‌رود، دفاع کند.

چه‌قدر از این نامه‌ها، دغدغه‌های خودتان و نیز دغدغه‌های نوجوان ایرانی است؟

این‌ها دغدغه‌های خودم بود.

یعنی یک بزرگ‌سال دغدغه‌های نوجوانانه دارد؟

پرسش‌های کودکی‌مان در ذهن‌مان هست و بزرگ که می‌شویم روی آن‌ها فقط سرپوش می‌گذاریم. پرسش‌‌هایی که ساده‌اند، ولی همین‌ها گره‌های اصلی انسان هستند. از اول تا حالا و تا همیشه. این پرسش‌‌ها فقط چند تاست. این‌که کی هستم و چرا هستم و چگونه باید باشم و چه کسی مرا آفریده و … ظاهرشان کودکانه است، ولی باطن‌شان خیلی پیچیده و پربار است. ما مدام داریم فکر می‌کنیم تا به این پرسش‌ها، پاسخ بدهیم. هزاران سال است که این پرسش‌ها جلوی چشم انسان است.

شما در نامه‌های خط خطی به خدا، توانسته‌اید ارتباطی صمیمی میان یک نوجوان با خدا برقرار کنید. این کار چه‌قدر در ادبیات ما ریشه دارد و مایی که هدف ادبیات‌مان با هدف ادبیات غرب فرق می‌کند، چه‌قدر حق مطلب را بیان کرده‌ایم؟

من ادبیات را غربی و شرقی نمی‌دانم. من ادبیات را به دو گروه معناگرا و سطحی تقسیم می‌کنم. ادبیات در هر گوشه جهان که به سمت ماندگاری برود، دارد به مسایل ریشه‌ای انسان می‌پردازد. فرق نمی‌کند چه کسی آن را بگوید. کاری که ادیبان بزرگ جهان کردند و در اختیار انسان‌ها گذاشتند، به سرزمین انسان تعلق دارد.

حالا ما در پرداختن به معنا و گره زدن فرزندان‌مان به آسمان چه‌قدر کار کرده‌ایم؟

یکی از فرق‌های ما با کشورهای دیگر، گذشته تاریخی ماست. ما در جایی زندگی می‌کنیم که پیش از ما بزرگان فراوانی بوده‌اند و حرف‌های بزرگی زده‌اند. جایی که مولانا و حافظ و سعدی بوده و خیلی‌های دیگر که دریافت‌های بسیار عمیقی درباره زندگی داشته‌اند که دیروز و امروز، حرف‌های‌شان کاربرد دارد. ما پدرانی داشته‌ایم که دانا بوده‌اند و باید در کلاس درس آن‌ها بنشینیم و حرف‌های‌شان را بفهمیم و آن حرف‌ها را امروزی بیان کنیم.

پس شما نمی‌گویید چیز جدیدی بیاوریم، بلکه باید بکوشیم زبان جدیدی برای بیان حرف‌های عمیق بیابیم؟

آفرین، تنها می‌خواهیم به شیوه‌های تازه رو بیاوریم. آن‌ها تاریخ ادبیات نیستند که در کتاب‌ها بماند، بلکه درس‌هایی هستند برای زندگی کردن ما. باید راه‌هایی پیدا کنیم و آن‌ها را به گوش مردم جهان برسانیم. این‌ها دوای درد خیلی‌هاست که دارند از گرسنگی می‌میرند.

در گذشته ادبی ما، شاعران بیش‌تر برای بزرگ‌سالان کار کرده‌اند. نمی‌شود همان حرف‌ها را به بچه‌های امروز گفت؟

عمیق‌ترین، وسیع‌ترین، فلسفی‌ترین و عرفانی‌ترین مسایل را می‌توان با بچه‌ها در میان گذاشت. فقط باید زبان مناسبش را پیدا کرد. وقتی ما برای بچه‌ها می‌نویسیم، به این معنا نیست که حرف‌هایی ساده و سطحی بزنیم. ما می‌توانیم عمیق‌ترین مسایل را هم با آن‌ها در میان بگذاریم. فقط باید فکر کنیم و ببینیم چگونه این کار را بکنیم. باید شیوه و روش ارائه این مفاهیم را به دست بیاوریم.

یعنی می‌گویید نویسنده کودک و نوجوان باید روان‌شناسی کودک و نوجوان بداند؟

همین‌طور است. نه فقط کودک و نوجوان، بلکه انسان را باید بشناسد. کودک هم یک انسان است. فقط تجربه‌هایش کم‌تر است و زبانش ساده‌تر. ببینید کودکان با کوچک‌ترین معجزه ایمان می‌آورند. در حالی که بزرگ‌ترها بیش‌تر اهل انکار و استدلال هستند. برای بزرگ‌ترها باید هزار جور دلیل آورد، ولی فقط باید به بچه‌ها نشان داد. درخت را نشان بدهید، آن‌ها ایمان می‌آورند و باور می‌کنند که جهان خدایی دارد و بی‌معنا نیست. در حالی‌ که کار با بزرگ‌ترها سخت و سنگین و خشن است. شاید قصه موسی و شبان را به یاد داشته باشید.

بله بارها خوانده‌ام؟

کودک همان شبان است که چارُق (کفش) خدا را درمی‌آورد و لباسش را می‌شست، ولی بزرگ‌ترها مثل موسی هستند که آداب‌دان‌اند. خدا می‌خواهد ما خودمان باشیم.

کارهای ادبی ـ مذهبی بسیاری انجام شده است. شاعران و نویسندگان ما چه‌قدر به زیبایی‌ها و ظرافت‌های اسلام پرداخته‌اند؟

کارهای بسیاری انجام شده، ولی تا رسیدن به ایده‌آل راه بسیاری مانده. ما مدام باید دستمالی دست‌مان باشد و غبارها را پاک کرده و با زبان تازه و دید نو، دین را معرفی کنیم.

ادبیات مذهبی ما کم‌تر به ظرافت‌ها توجه کرده. بیش‌تر بازنویسی متن‌های قدیمی بوده، جز چند نفر که پنجره‌ای جدید گشوده‌اند و خیلی هم مورد توجه خواننده‌ها قرار گرفتند، مثل خود شما. پیشنهادتان برای ایجاد یک تحول چیست؟

نه تنها در مسایل دینی، بلکه در همه مسایل زندگی باید این تحول به وجود آید. ما کلیشه‌ای زندگی می‌کنیم. کلیشه‌ای فکر می‌کنیم و از راهی می‌رویم که دیگران رفته‌اند. در حالی‌ که زیبایی جهان در این است که ما را به حیرت می‌اندازد. سرمایه ما حیرت است و نگاه تازه به جهان. کودک از دیدن یک پرنده ذوق می‌کند، ولی آدم بزرگ از هیچ چیز شگفت‌زده نمی‌شود. نگاه دینی، یعنی نگاه تازه به جهان، یعنی ما از آفریده‌های خدا شگفت‌زده شویم. باید در برابر پدیده‌ها بایستیم و ببینیم و بفهمیم و لذت ببریم، ولی ما نمی‌بینیم و نمی‌شنویم و زود رد می‌شویم. برای همین غبار روی زندگی‌مان نشسته و این غبار روی دین‌مان هم نشسته است. ما باید هر روز از نو زاده شویم و به خودمان بگوییم این یک جهان تازه است. جهان دیروز نیست. آن وقت ما مؤمن خواهیم بود و جهان معبدی مقدس، که پر از چیزهای شگفت‌انگیز است. اگر می‌خواهیم در ادبیات دینی به تازگی برسیم، باید نخست زندگی‌مان تازه شود و آن زندگی را روی کاغذ بیاوریم. ما نمی‌توانیم چیزی غیر از آن‌چه هستیم، بنویسیم.

این تکرارها و غبارها در دنیای بزرگ‌سالان، چه آسیبی به کودک و نوجوان ما و آینده این جامعه می‌زند.

بزرگ‌ترها کودکان را از دنیای زیبایی‌ها جدا می‌کنند تا آن‌ها بزرگ شوند. برای همین میان این همه انسان، گروه اندکی به کشف در این جهان می‌رسند و دانش‌مند و شاعر و هنرمند می‌شوند. این‌ها کودکی‌شان را زنده نگه داشته‌اند. کودکان ما باید بیش‌تر با شگفتی‌ها روبه‌رو و با آن‌ها بزرگ شوند، تا جامعه پر از کشف‌های تازه شود.

چند وقت پیش، دوستی کتاب «لیلی نام تمام دختران زمین است» را به من هدیه داد که هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. چرا ما عادت نداریم، به یک‌دیگر کتاب هدیه بدهیم؟ ما فقط عادت داریم گل رُز به نشانه عشق، به هم هدیه بدهیم؟

خداوند می‌گوید چیزهایی را که دوست دارید، انفاق کنید. شاید آدم‌ها کتاب را دوست ندارند تا آن را به هم هدیه بدهند. کتاب یعنی دانایی و روشنایی و معرفت. اگر کتاب را دوست ندارند، یعنی دانایی و روشنایی و معرفت را دوست ندارند. ما به هم کتاب هدیه می‌دهیم تا بنیان‌گذار این‌گونه دوست داشتن‌ها باشیم.

خیلی از خانواده‌های ما عادت کرده‌اند بچه‌های‌شان را با چیپس و پفک سرگرم کنند. گویا این بلا سر روح بچه‌های ما هم آمده. بیش‌تر بچه‌ها با تلویزیون و رایانه و بازی‌های رایانه‌ای مشغول‌اند. کم‌تر کسی پیدا می‌شود که کتاب برای فرزندش بخرد. این چه خطری برای ما دارد؟

آسیب‌ها از جایی شروع می‌شود که فکر می‌کنیم چیزی که آدم‌ها را سیر می‌کند، نان است، ولی چیزی که آن‌ها را سیر می‌کند، نور است. اگر آدم‌ها عادت نکنند با نور و علم و معرفت رشد کنند، هیچ‌گاه رشد نمی‌کنند و جامعه‌ای زیبا نخواهیم داشت. اگر دنیایی زیبا و پربار می‌خواهیم، باید بدانیم که با کتاب این اتفاق می‌افتد. با کتاب می‌توانیم با تجربه انسان‌ها آشنا شویم، ولی توجه نمی‌کنیم. اگر قرار است بچه‌های ما انسان‌های خردمندی باشند، باید بدانیم چاره‌ای جز خواندن کتاب‌های خوب نداریم و باید باور کنیم اگر گرسنه‌ایم، کتاب ما را سیر می‌کند. اگر گم شده‌ایم، کتاب راهنمای ماست. اگر دوست نداریم، کتاب دوست ماست. اگر خانه نداریم، کتاب پناه‌گاه ماست.

پس شما فکر می‌کنید بزرگ‌ترین رنج انسان، نادانی است؟

جهل نام دیگر جهنم است.

خانم نظر آهاری چند تا بچه دارید؟

(می‌خندد) شما تصور کردید من چند تا بچه دارم؟ من مادر تمام بچه‌های جهانم.

به بچه‌های‌تان کتاب هدیه می‌دهید؟

کتاب‌های خودم و کتاب‌هایی را که دوست دارم، به بچه‌ها هدیه می‌دهم.

بچه‌ها نوشته‌های‌تان را نقد می‌کنند؟

بله بچه‌ها درباره نوشته‌های من نظر می‌دهند. برداشت‌های زیبای آن‌ها مرا شگفت‌زده می‌کند. بارها از نظر آن‌ها استفاده کردم و لذت بردم.

از مشکلات ادبیات دینی بگویید؟

پیش از این نیز اشاره کردم که ما نگاهی میراثی به ادبیات داریم و نمی‌خواهیم جسارت داشته باشیم و اثری نو بیافرینیم. ما کمی به بی‌باکی نیاز داریم.

همین سبب شده، ادبیات دینی در جامعه‌مان جایگاه مناسب خودش را پیدا نکند، با این‌که از این نوع ادبیات، حمایت می‌شود؟

گاهی وقت‌ها، حمایت‌ها به ادبیات دینی آسیب زده. انگار این ادبیات خودجوش نیست و سفارشی است. جاذبه‌های بصری هم در این کتاب‌ها کم است. صفحه‌آرایی‌ها و تصویرها خوب نیست. کاغذها معمولی و کاهی است. نگاه‌ها سطحی و تکراری است.

ما که منابع داریم، پس چرا نتوانستیم خوب ظاهر شویم؟

ما ابزارش را نداریم. زبان ادبیات را نداریم. نتوانستیم زبان‌مان را به خیال آغشته کنیم. همه چیز سفت و سخت ارائه شده، مثل الماسی که تراش نخورده است. برای همین بچه‌های ما نمی‌توانند از آن لذت ببرند. بچه‌ها کتاب‌های جذاب‌شان را همیشه نگه می‌دارند.

چرا ما در ادبیات مذهبی از همه مظاهر زندگی امروزمان استفاده نکرده‌ایم؟

کتاب «چای با طعم خدا» می‌خواهد بگوید چای خوردن ما هم می‌تواند برای خدا باشد. قصه‌ای قدیمی هست که شاهزاده‌ای دست به هر چیز می‌زد، طلا می‌شد. حالا ما باید دست روی هر چیزی که می‌گذاریم، خدایی شود. غذایی که می‌خوریم، لباسی که می‌پوشیم، باید رنگ و بوی خدایی داشته باشد.

مثل آن روایت که می‌گوید خواب مؤمن عبادت است؟

بله. همه چیز می‌تواند عبادت باشد، حتی شعر سرودن. این گفت‌وگوی ما اگر خدایی باشد، یک عبادت است. آن وقت همه زندگی ما عبادت خداست.

آینده ادبیات مذهبی را چه‌طور می‌بینید؟

اگر بکوشیم خودمان را تغییر دهیم و به گونه‌ای دیگر زیبایی‌ها را ببینیم، ادبیات مذهبی آینده‌ای روشن خواهد داشت. همیشه باید امیدوار باشیم که امروز بهتر از دیروز است. نگاه‌های ما در نوشته‌های‌مان متبلور می‌شود. باید به زیبایی‌های آفرینش خیره شویم و کشف تازه داشته باشیم.

وظیفه شاعر دینی، در حوزه ادبیات کودک و نوجوان چیست؟

شاعر باید زندگی کند و زیبایی‌ها را ببیند و کشف‌های تازه‌ای داشته باشد و این کشف‌ها را در اختیار دیگران بگذارد و به انسان‌ها بگوید که من به جای شما این‌جاها رفتم و این‌ها را دیدم و کشف کردم. حالا شما هم بیایید و ببینید.

نوجوانی الان قلم به دست گرفته و می‌خواهد بنویسد. به او چه می‌گویید؟

کتاب زیاد بخواند. خیلی فکر کند. از زبان خودش بگوید. با چشم‌های خودش ببیند. به کمک دیگران فکر نکند و نبیند. خودش باشد.

در رؤیاهای شما، قاصدک‌ها برای شما چه می‌آورند؟

زیبایی‌ها را.

انتظار قاصدک‌ها را می‌کشید؟

قاصدک‌ها هر روز از جلوی پنجره اتاق ما می‌گذرند، ولی ماییم که پنجره را به روی‌شان نمی‌گشاییم. باید پنجره را باز کنیم تا به اتاق ما بیایند.

انتظار چیست؟

انتظار یک درخت است که هم می‌تواند در زمین امید رشد کند و هم در زمین ناامیدی. اگر در زمین ناامیدی رشد کند، نتیجه‌اش افسردگی و مرگ و نیستی است، ولی اگر در زمین امید رشد کند، زیبایی و روشنی برای ما می‌آورد. نوری که این درخت را آبیاری می‌کند، امید است. انتظار نام دیگر امید است.

پس شما انتظار را یک حرکت می‌دانید؟

انتظار را پویایی و روشنی می‌بینم، به شرط آن‌که آینده را خودمان بسازیم. انتظار، وسیله‌ای برای ساختن فردای روشن است.

شعر انتظار هم می‌گویید؟

همه نوشته‌ها و سروده‌های ما به نوعی آغشته به این واژه است، ولی آن‌قدر سرگرم خداوند شدم که انگار هرچه می‌خواستم بگویم، به او گفتم. حتی اگر می‌خواستم از انتظار حرف بزنم، به او گفتم. خدا از هر راهی استفاده کرده تا ما به او برسیم و این‌ها بهترین راه هستند.

اگر یک شب امام بیاید به خواب‌تان، به او چه می‌گویید؟

می‌گویم ای غایب از نظر که شدی هم‌نشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قُرب و بُعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

چه‌قدر حضور این امام غایبِ حاضر را در کنارتان احساس می‌کنید؟

من در فضایی زندگی می‌کنم که زمان و مکان ندارد. برای من در این فضا او همیشه حاضر است، تنها برای درک حضور او به چشم و گوشی دیگر نیاز داریم.

یعنی فکر می‌کنید او با ما صحبت می‌کند، ولی ما نمی‌شنویم؟

بله. مولانا می‌گوید:

پنج حس هست جز این پنج حس

کان چون زر سرخ و این چو مس

اگر ما بتوانیم این حس‌های مسی‌مان را طلا کنیم، جهان، طلایی خواهد شد و خواهد درخشید و نورها را خواهیم دید.

انتظار موعود، موضوعی درباره آینده است. نگاه نوجوان هم به آینده است. آیا ما توانسته‌ایم آینده را ترسیم کنیم؟

من فکر می‌کنم باید از گذشته باخبر باشیم. باید در حال زندگی کنیم و به سمت آینده بدویم. اگر بتوانیم این حس را در ادبیات وارد کنیم و در حوض‌چه اکنون آب‌تنی کنیم، آینده‌مان قشنگ و روشن خواهد بود. آینده چیزی جز این لحظه‌های حال نخواهد بود. آن‌ها که گذشته را درک نکرده‌اند و در حال زندگی نمی‌کنند، آینده‌ای هم نخواهند داشت.

پس انتظاری که به آینده گره می‌خورد، سرنوشتش به اکنون ما گره خورده؟

اگر ما پویا نباشیم، آینده‌ای بی‌رنگ و سرد خواهیم داشت. آینده روشن با پویایی در حال، محقق می‌شود.

تا حالا جمکران رفته‌اید؟

بله.

وقتی وارد جمکران می‌شوید چه حسی دارید؟

برای من همه جا جمکران است. اتاق کوچک ما هم جمکران است. همه دنیا جمکران است. البته اگر باور کنیم که خدا با ماست. مگر می‌شود در جایی از جهان، دعای ما مستجاب نشود. همه جای جهان مسجد است.

کجاست رد پای او؟

همه جا. (می‌خندد) همه جا نشان خدا و رد پای نور اوست.

با این کلمه‌ها یاد چه چیزی می‌افتید؟

اولین شکوفه بهار: زندگی

قاصدک: هر قاصدکی یک پیامبر است

مادر: حوا، مادر من است

جاده: وطن آدمی

عرفان نظر آهاری: دوستی که باید همراهی‌اش کنم یا مادر تمام بچه‌های جهان. (می‌خندد)

تنهاترین آرزو: رستگاری

راستی چه شد که سایت زدید؟

اگر کسی حرفی برای گفتن دارد، باید دنبال راه برقراری ارتباط با دیگران باشد. در دنیای امروز رایانه و اینترنت بخشی از ابزارهاست. اگر می‌خواهیم معنویت را گسترش بدهیم، باید از ابزارهای روز استفاده کنیم.

نام سایت شما نور و نار است (www.nooronar.com)، چرا؟

در گذشته یکی از قسم‌های جوانمردان، قسم به نور و نار بوده. نور، آن دنیا و این دنیای ماست. اگر از آن درست استفاده کنیم، نور است. اگر نادرست استفاده کنیم، نار (آتش) است. بهشت و جهنم.

چه‌قدر به ارتباط شما با خواننده‌های نوشته‌های‌تان کمک کرده؟ آخر سایت شما بازدیدکننده‌های بسیاری دارد؟

بازدیدکنندگان بسیارند. آن هم از کشورهای گوناگون، به ویژه ادبیات‌دوستان خارج از کشور که به آموزه‌های دینی ما علاقه دارند. نویسنده‌ها و شاعرها باید به خواننده‌ها کمک کنند تا حرف‌های‌شان را به او بگویند. یکی از این راه‌ها، سایت و وب‌لاگ است. نویسنده باید به روز باشد، وگرنه از خواننده عقب می‌افتد و دیگر آن‌ها سراغ کتاب نمی‌روند.

کار تازه‌ای هم دارید؟

سه کار جدید دارم: «جوانمرد»، «نام دیگر تو» و «من پسر نوح‌ام».

فکر کنم منظورتان همان بچه بد است؟

(می‌خندد) بله دقیقاً. من پسر نوحی دارم که در کشتی ننشست، ولی هنگام غرق شدن به خدا ایمان آورد. حالا او برای ما از زیبایی‌ها و مهربانی‌های خدا می‌گوید. خدایی که او را بخشید. او می‌گوید اگر شما خدا را در کشتی به دست آوردید، من در طوفان به دست آوردم. البته این یکی از قصه‌های این کتاب است.

چرا بعضی شعرها برای همیشه در یاد ما می‌ماند؟

شعرهایی در یاد ما می‌ماند که حرف‌های ازلی و ابدی می‌زند، شعری که حرف‌های روح انسان را بزند، همیشه با روح ما می‌ماند.

اگر شما بخواهید از شعر یک تصویر بکشید، چه چیزی می‌کشید؟

یک پرنده که از بالا همه چیز را تجربه می‌کند.

بهتر است نوجوان‌ها کتاب چه نویسنده‌هایی را بخوانند تا بیش‌تر و بهتر با دنیا آشنا شوند؟

نمی‌شود یک نویسنده را معرفی کرد. بچه‌ها سلیقه‌های گوناگونی دارند. قرار نیست همگی یک‌جور کتاب بخوانند. باید بچه‌ها با توجه به علاقه خودشان کتاب بخوانند. اگر طنز دوست دارند، بروند سراغ نوشته‌های آقای مرادی کرمانی یا آقای حسن‌زاده. اگر به عرفان و فلسفه علاقه‌مندند، کتاب‌های مرا بخوانند. اگر نگاه‌شان اجتماعی است، کارهای محمدرضا یوسفی را بخوانند. هر کسی با توجه به علاقه خودش باید مطالعه کند. باید به آن‌ها اجازه دهیم خودشان انتخاب کنند. ما فقط باید آن‌ها را راهنمایی کنیم. یادشان بدهیم جست‌وجوگر و پرسش‌گر باشند.

حرف آخرتان خانم آهاری، با آن‌که دوست داریم بیش‌تر با شما حرف بزنیم؟

آخرین حرف؟

برف‌ها کم‌کم آب می‌شود

شب ذره ذره آفتاب می‌شود

و دعای هر کسی رفته رفته

توی راه مستجاب می‌شود.

۴ نظر در ”;گفت‌وگو با عرفان نظرآهاری“

  1. م.فارمد می‌گه:

    با تشکر از ویلاگ و مصاحبه جالبتون با خانم آهاری
    دعوت می کنم شما هم از سایت دختران آسمان هم دیدن کنید.
    http://www.dokhtaraneaseman.com
    منتظر نظر، انتقاد و پیشنهادات و مطالب علمی، ادبی و مذهبس زیباتون هستیم..
    با تشکر

  2. نگار می‌گه:

    سلام خانم نظرآهاری
    یا بهتر بگم ستاره ی درخشان بی سابقه
    من با نوشته های شما از طریق دبیر بزرگوار دین و زندگی آشنا شدم .. و حالا بیشتر از هر چیز دیگری به شما و کتاب هایتان عادت کردم ..
    اما…
    یک گله از شما داشتم … چرا جواب sms های من را نمیدید؟من چند بار با۰۹۳۵۱۰۴۲۴۷۶ به شما پیام فرستادم اما جواب نمیدید ..چرا؟؟؟؟

  3. رضا می‌گه:

    سلام علی جان من با ای خانم چندی پیش از طریق رادیو آشنا شدم. داشتند یکی از نوشته هایش را اجرا می کردند. پسندیدم. نوینده خلاقی است. خوش به حال تو که دست کم برای کارهایت به این و آن سر می زنی! راستی کی به سراغ من می آیی؟حتما باید آن قدر مشهور بشوم تا بعد به سراغم بیایی؟

  4. مجید محبوبی می‌گه:

    سلام، خانم نظرآهاری واقعا در نثر یگانه هستند. من از دوران نوجوانی با نثرهای ایشان آشنا هستم. ابتکاراتی در این حوزه دارند که منحصر به فرد است. برایشان آرزوی موفقیت داریم.

اضافه کردن نظر