بایگانی ‘روزنوشت’ التصنيفات

من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم

قیصر امین پور

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. “مهاتما گاندی”

متاسفانه نشریات کودک و نوجوان موسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) تعطیل شدند. مجله های انتظار نوجوان، ماهک ، ملیکا که در این چند سال جای خودشان را میان نشریات کودک و نوجوان باز کرده بودند یکباره به خاطر مشکلات مالی تعطیل شدند. چیزی برای گفتن نیست. شمعی که روشن میشود روزی تمام شده و خاموش میشود. باید نورمان را از شمعی بگیریم که تمام شدنی نیست.

 

این روزها که اوضاع و احوال اقصاد کشور بد است. نبض فرهنگ بسیار کندتر می زند. تعطیلی نشریات کودک و نوجوان مثل طاعون در حال گسترش است. گویا مسئولان کشورمان کارهای مهمتری از فرهنگ دارند.

گاهی وقتی به حجم زیاد مشکلاتی که احاطه ام کرده اند نگاه می کنم احساس می کنم من گرفتارترین ادم روی زمینم. اما با دیدن آدم هایی که زیر فشار مشکلات خرد شده اند می فهمم که از من گرفتارتر بسیار است و تازه یادم می افتد که بگم خدایا شکرت….این روزها به اندازه سالها بار روی دوشم احساس کرده ام

امروز خورشید را در محراب به صلیب کشیدند… چشم های کوته بینشان را به روی نور بستند تا خورشید را خاموش کرده باشند. امروز ۱۴۰۰ سال است که خورشید دوباره طلوع می کند، هر روز، در محراب قلب هایی که انتظار صبح را می کشند.

هیچ وقت قمار نکردم جز یک بار، آن روز که روی چمنها هر کدام گل سرخی در دست داشتیم. گلها را به هم دادیم و باز هر کدام گل سرخی در دست داشتیم، گل من را بوییدی و بازی را شروع کردی. گفتی :من مال تو ام و تو ؟ گفتم: من هم مال تو ام، بازی تمام شده بود و نتیجه ها معلوم ،من خودم را به تو باختم تا تو را بردم ، و تو خود را باختی برای من ، دیگر هرگز قمار نمیکنم . من دیگر منی ندارم که ببازم من دیگر مال تو ام …گل سرخی  دارم که در باغچه ی قلبم برای همیشه کاشته ام.(دلنوشته ای از گذشته ها)

وقتی شب شد عکس ماه در آب چاه افتاد ، کودک عاشق ماه بود ، لب چاه رفت و برای گرفتن ماه خودش را در چاه انداخت ، کودک ماه شد

دیوارهای شهر من در انزوای سکوتی نهفته است، در اجتماع عقربه های زمان، بانگی حریص خفته است . گندابهای سرشار از اذهان ، عشرتی کوتاه. در میان خانه های مانده بر بی باوری . بر دروازه ی شهر من  تنها گوشواره های سکوت را آویخته اند . من در انتظار آوازی بر بستر خاک ایستاده ام . شاید که ضجه ای از خاک بر خیزد . شاید که دستی از خاک برون آید ، تا مرا در اسارت عقربه ها به اندیشه ای عریان کند . به ناله ای بیدار.

و آن روز که کودکیهایم را از من گرفتند تا بزرگ شوم فهمیدم که ضرر کردم ، و عروسکی به دستم دادند تا آرزوهایم را از یاد ببرم ، و من اندیشیدم که باز برگردم

من آخرین نسل از فرزندان خورشیدم ، هر صبح به امید دیدار تو می ایم و هر شب برای بیداری تو انتظار میکشم … بگذار یخ های قرون را در دلت آب کنم…بگذار هر روز از پنجره ی انتظار تو طلوع کنم… میخواهم خورشید تو باشم… میخواهم برای تو بتابم(دلنوشته ای از گذشته ها)

هر سال تولدی تکراری را جشن گرفتم اما هرگز به تولدی دوباره نرسیدم ، آه چه سخته جشن گذشته ها را بگیری و افسوس لحظه های از دست رفته را بخوری، تولدم در فردایی که تولدی دوباره خواهم  داشت مبارک

پیرمردی بود که تمام رازها پیش او بود ، وقتی میخواست بمیرد انسانهای حقیقت جو بالای سرش جمع شده بودند تا رازها را از او بشنوند اما پیرمرد هیچ وقت هیچ چیز نگفت و فقط در حالی که لبخند میزد از دنیا رفت ، همه ناراحت بودند ولی پیرمرد در حالی که لبخند میزد دفن شد. سالهای بعد عده ای انسان حقیقت جو قبر پیرمرد زا شکافتند تا شاید انچه را او نگفته بود بیابند. کفن را که کنار زدند از پیرمرد چیزی نمانده بود جز لبهایی که هنوز لبخند میزد.

مسافری بود که به همه رویا هدیه میداد همه ی رویاهایش را بین همه تقسیم کرد و فقط یک رویا در دستش ماند، آن رویا رویای لبخند بود ، رویای لبخند را برای خودش نگه داشته بود تا همیشه بخندد ، روزی کودکی را دید که گریه میکرد کودک تنها بود و هیچ کس را نداشت، دل مسافر به حال کودک سوخت و رویایش را به او داد  تا ، مسافر در حالی که گوشه ی چشمانش خیس بود رفت و کودک داشت میخندید.

بار زیادی روی دوشم احساس می کنم و از کارهای زیادی که مانده تا انجام شود به وحشت افتاده ام. نمی دانم اگر چند سال دیگر بگذرد چقدر به این انبوه کارهای مانده اضافه خواهد شد. خدا به دادم برسد. فکرش هم آدم را می ترساند

یاد گرفتیم که در قفس زندگی کنیم و احساس کنیم که خوشبختیم ، اما هرگز نخواستیم که باور کنیم پروازی هم هست

اوایل ماه رمضان بیشتر می خوردم و بیشتر می نوشیدم تا گرسنه و تشنه نشم، حالا کمتر می خورم و کمتر می نوشتم تا گرسنه و تشنه نشم. فردا که ماه رمضان تمام شود نه می خوریم و نه می نوشیم و یادمان هم می رود که چیزی نخورده ایم. فکر کنم در ماه رمضان ما با بخشی از ترس هایمان روبرو هستیم.

تو را من ای بانوی رویاها ، تو را من آخرین مهتاب نامیدم که در تاریکی قلبم طلوع کردی ، تو ای بانوی رویاها ، تو را در جویبار آرزوها ، در میان تابش رعنای خورشید ، در سکوت چشمک پروانه ها ، تو را زاییده ی آیینه ها دیدم

همیشه صدایی هست که هیچ گاه فرصت شنیدنش را به خود ندادیم همیشه کسی هست که چشم انتظار ماست ، همیشه او باور کرد و ما همیشه تردید  و او همیشه فقط  به چشمانمان لبخند زد و آرام گریست ،  شاید دیگر فرصت پرواز  رویایی باشد که دستهایمان را از چیدن آن چیده اند ،  اما صدا هنوز هست و او هنوز ما را میخواند ، چقدر گنگ و خسته اما هنوز امیدوار

تنها برای کسی که سراغ خودم را از او گرفتم اشک می ریزم

خدا کیست؟  این سوال من از تو نیست بلکه پاسخ تو به تمام سوالهایت است ، او سوالی نیست که تو دنبال جوابش باشی بلکه جواب تمام سوالهای توست، کدام سوالها؟،  آیا سوالی داری که جوابش خدا باشد؟  او منتظر نیست که تو کشفش کنی،  بلکه انتظار میکشد تا با او کشف شوی.

باران بارید ، من باریدم ، تو باریدی …. فردا تمام جوانه هایی که میرویند خاطره ی اشکهای ما را به یاد خواهند داشت.

در لایبرنتهای تنیده بر باورم صدای بیگناه آرزوهایی هست که هیچگاه شنیده نشدند. چرا یاد گرفتم که با گوشهایی که صدای تو را نشنیدند زندگی کنم؟ چرا نیاموختم که میتوان در گوشه های خالی قلبم برای همه جایی از یاد نرفتنی باز کنم؟  اگر چشمه می دانست که پایانی دارد هرگز نمی جوشید. مگر لبخند هم می تواند تمام شود؟ چه دردناک است که چشم باز کنی و  آرزو کنی هرگز بیدار نمی شدی . و چه دردناکتر است که هرگز فرصت نیابی چشمهایت را ببندی. در تمام آنگاه هایی که صدایم کردند و صدایی نشنیدند.

مادرم گفت: علی زندگی شروع یک پایان نیست، آخرین ستاره ها نوید خورشید را به دوش میکشند.

بالهایم کوتاهتر از رویایم برای پرواز است… زمان مرا چه بیقرار در کام میکشد ، آویزانم از عقربه ها ، ساعت آواز میخواند ، دینگ دانگ دینگ ، فرصتها به پایان میرسند ، ساعت دهانش را برای بلعیدن من باز کرده ، دستهایم عقربه ها را میچسبند ، چقدر التماس برای لحظه ای دیگر بودن؟ ساعت بیرحم … دینگ دانگ دینگ … دیگر هیچ فرصتی برای هیچ پروازی نیست

همه صدایت را شنیدند و سکوت کردند ، و من ماندم تا سکوتت را بشنوم

معبود من

معبود من ؟  رازهایم را چه کسی خواهد شنید جز تو؟ دستهایم را چه کسی خواهد گرفت جز تو ؟، گلهای اطلسی باغچه ام را جز تو هیچکس نخواهد بویید، اشکهایم را جز دستهای محبتت هیچکس نخواهد چید ، معبود من ؟ در تمام اکنون هایی که که صدایم کردی و جوابت را ندادم ، دستهایت که به سویم دراز کردی برای نجاتم ، و من نخواستم ،  چه سرد است احساسم از خودم ، اشکهایم که حتی جرات باریدن ندارند معبود من

منجی من ، در تمام روزهای بی تو بودنم ، آنگاه که تنهایی ام را در کنار همه تجربه کردم ، وقتی که در قفس خاک بالهایم را به دار عادتها بستند ، چشم به پنجره ی امید دوخته ام تا کسی فریاد بزند که او می آید

روز جالب نداشتم. گاهی وقت ها بعضی روزها برای همه غبار غم دارن. گاهی وقت ها غبار غم روی سر روز یک نفر پاشیده میشه. گاهی وقت ها وقتی همه خوشحالن تازه تو یادت می اد که غمگینی.

سلام

وسط برف و سرما هم میشه برف بازی کرد و آدم برفی ساخت و به گزگز سر انگشت ها توجه نکرد. فااصله درد و لذت فقط یک باوره. واسه همین هم هست که روز و شب قشنگیه