بایگانی ‘دسته‌بندی نشده’ التصنيفات

ادامه مجموعه قصه‌های رنگارنگ

نامه ای برای زهرا

شب خواب دیدم بابا آمده ، با همان لباس خاکی و چفیه ای که تا روی چانه دور گردنش پیچیده بود . لبخند آخرین روز رفتنش را روی لب داشت . درست لبخند آن لحظه که از چهارچوب در روی لبش بود و مادر را به گریه انداخت . وقتی از خواب پریدم عرق کرده بودم و نفس میزدم ، از بیرون صدای اذان می آمد. سر یخچال رفتم و آب خوردم . هنوز لبخندش جلوی چشمم بود و بغل باز کرده بود تا مرا در آغوش بگیرد ، نمیدانم چرا ترسیده بودم توی بغلش بپرم ، از آخرین باری که به خوابم آمده بود چند سالی میگذشت ، درست از زمانی که در کنکور قبول شدم و در دانشگاه به هیچکس نگفتم پدرم شهید شده است ، حالا دوباره به سراغم آمده بود. تابع »

و خدا فرمود:ای فرزند آدم:

و خدا فرمود:
ای فرزند آدم
همانا من بی نیازی هستم که محتاج و فقیر نمی شوم . مرا اطاعت کن ترا نیز بی نیاز کنم که محتاج کس نشوی.
ای فرزند آدم
من زنده ای هستم که نمی میرم، مرا اطاعت کن ،تو نیز زنده ای قرار دهم که نمی میرد.
ای فرزند آدم
همانا من به شیئ می گویم چنین و چنان شو می شود ، تو نیز مرا اطاعت کن به چنان قدرتی ترا می رسان که به هر چه بگویی چنین و چنان شو ، می شود.
بحار جلد ۷۳